دست نوشته ها
از همه چیز
امروز بعد از دو ماه می خوام یه مطلب بذارم دلیلشم این نیست که به اینترنت دسترسی نداشتم ها نه، نمی دونم چرا حس نوشتن نمی اومد امشب بعد از مناظره دوتا کاندیدا یهو حس نوشتن اومد... می گم ولی عجب مناظره ای بود تا حالا تو تاریخ ایران واقعا بی سابقه بود به نظر من از این به بعد ایران می تونه پیشرفت کنه چون اگه کار اشتباهی کنی کسی هست که اعتراض کنه امروز می شد بعد از چند سال برای لحظاتی هم که شده دموکراسی رو احساس کرد،اینم بگم من طرفدار هیچ کدوم از کاندیدا ها نیستم به هیچ کدومم ممکنه رای ندم ولی هرکی در بیاد دیگه باید حواسشو جمع کنه که زیاد خطا نکنه چون ازاین به بعد کسی هست که بعد از چهار سال می تونه حالشو بگیره!!!! از این به بعد دیگه زیاد مطلب می نویسم لطفا بهم سر بزنین روز قيامت بود. همه فرشتگان در بارگاه خداى بزرگ حاضر شده بودند. روزى پرابهت.
صفوف فرشتگان، دفتر اعمال و درجه بزرگان! هر كس به پيش مىآيد و در حضور عدل الهى،
ارزش و قدر خود را مىنماياند... و به فراخور شأن و ارزش خود در جايى نزديك يا دور
مستقر مىشد... همه اشيا، نباتات، حيوانات، انسانها و عقول مجرده به پيش مىآمدند
و ارزش خويش را عرضه مىكردند. مورچه آمد
از پشتكار خود گفت و در جايى نشست. پرنده آمد، از زيبايى خود گفت از نغمههاى
دلنشين خود سرود و در جايى مستقر شد. سگ آمد از وفاى خود گفت و گربه آمد از هوش و
منش خود گفت. غزال آمد از زيبايى چشم و پوست خود گفت. خروس آمد از زيبايى تاج و
يال و كوپال خود گفت. طاووس آمد از زيبايى پرهاى خود گفت. شير آمد از قدرت و
سرپنجه خود گفت... هر كس در شأن خود گفت و در هر مكانى مستقر شد. سال نومي شود.زمين نفسي دوباره مي كشد.برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زند و پرنده هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره...من...تو...ما...كجا ايستاده اييم.سهم ما چيست؟..نقش ما چيست؟...پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟...زمين سلامت مي كنيم و ابرها درودتان باد و ...سال نو مبارك ...چون هميشه اميدوار وسال نومبارك... دعای تحویل سال
خدایا
کمکم کن که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند خدایا
کمکم کن که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند خدایا
کمکم کن که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که
من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد خدایا
کمکم کن که خودم با خودم مهربان باشم ... خواستم این روز به همه مسلمونای ایران و جهان تبریک بگم گرچه سنی ها یه هفته پپیش این روز رو جنش گرفتن ولی باشه. راستی ازتون می خوام واسه اسلام و مسلمونا دعا کنین که دیگه تو دنیا هیشکی نتونه به یه مسلمون زور بگه یا بخواد به اسلام توهین کنه . وقتی به مقبره بزرگان می نگرم هرگونه احساس رشک در من
میمیرد. هنگامی که به سنگ نوشته زیبا رویان می نگرم. هرگونه آرزوی اغراق آمیز را
از دست می دهم. وقتی اندوه پدران و مادران را بر مزار فرزندانشان می بینم، بیهودگی
اندوه بر رفتگانی را می بینم که چندی دیگر خودمان باید از پی آنها برویم : وقتی
پادشاهان را در کنار آنان که معزولشان کردند خفته می بینم – رقیبان
هوشیار – یا رهبرانی که با ستیزه ها و
جدالهایشان جهان را دچار تفرقه کردند، با اندوه و حیرت به رقابتها و نفاقها و
مشاجره های حقیر آدمی پی می برم. وقتی به تاریخ مقابر می نگرم -چه آنها که دیروز
مرده اند و چه آنها که ششصد سال پیش- به روز عظیمی می اندیشم که همه ما معاصرانی
خواهیم بود که با هم به پا خواهیم خاست. ژوزف ادیسون با این برنامه می تونین بفهمین کد پلاک ماله کدوم شهره. من خودم کتاب چاپیشو خوندم شما اگه نتونستین همینو دانلود کنین و بخونین و اگر هم خوندین لطفا نظراتتون رو برام بزارین. موفق باشین امروز این کتاب تموم کردمو توصیه می کنم حتما بخونینش ضرر نمی کننین خلاصشو تو ادامه مطلب اوردم از سایت نشانی ها پیداش کردم

گل آمد از زيبايى و بوى مستكننده خود شمهاى گفت.
درخت آمد و از سايه خود و ميوههاى خود گفت. گندم آمد از خدمت بزرگ خود به بشريّت
گفت... هر كس شأن خود بگفت و در جاى خود نشست. انسانها آمدند، آدم آمد، حوّا آمد
و از گذشتههاى دور و دراز قصهها گفتند. لذت اوليه را برشمردند و به خطاى اوليه
اعتراف كردند، خداى را سجده نمودند و در جاى خود قرار گرفتند. آدمهاى ديگر آمدند،
نوح آمد از داستان عجيب خود گفت، از ايمان، اراده، استقامت، مبارزه با ظلم و فساد
و تاريخ افسانهاى خود گفت. ابراهيم آمد، از يادگارهاى دوره خود سخن گفت، چگونه به
بتكده شد و بتها را شكست، چگونه به زندان افتاد و چطور به درون آتش فرو افتاد و
چطور آتش بر او گلستان شد. موسى آمد، داستان هجرت و فرار خود را نقل كرد، و از
بىوفايى قوم خود و رنجها و دردهاى خود سخن راند. عيسى مسيح آمد، از عشق و محبت
سخن گفت، از قربانشدن خويش ياد كرد. محمد - صلىاللَّه عليه وآله وسلّم - آمد، از
رسالت بزرگ خود براى بشريت سخن راند، على - عليهالسلام - آمد، همه آمدند و گفتند
و در جاى خود نشستند.
فرشتگان آمدند، هر يك از عبادات و تقرّب خود سخن گفتند و در جاى خود نشستند. چه
دنيايى بود و چه غوغايى، چه هيجانى، چه نظمى، چه وسعتى و چه قانونى.
آنگاه عقل آمد، از درخشش آن چشمها خيره شد، از ابهت آن مغزها بهخضوع درآمدند.
پديده عقل، تمام مصانع آن از علم و صنعت و تمام احتياجات بشرى و دانش و غيره او را
سجده كردند، عقل همچون خورشيد تابان، در وسط عالم بر كرسى اعلايى فرو نشست.
مدتى گذشت، سكوت بر همه جا مستولى شد، نسيم ملايمى از رايحه بهشتى وزيدن گرفت،
ترانهاى دلنشين فضا را پر كرد و همه موجودات به زبان خود خداى را تسبيح كردند.
باز هم مدتى گذشت، ندايى از جانب خداى، عالىترين پديده خلقت را بشارت داد، همه
ساكت شدند، ولوله افتاد، نورى از جانب خداى تجلى كرد و دل همچون فرستاده خاص خداى
بر زمين نازل شد. همه او را سجده كردند جز عقل كه ادّعاى برترى نمود!
عقل از برترى خود سخن گفت. روزگارى را برشمرد كه انسانها چون حيوانات در جنگلها،
كوهها و غارها زندگى مىكردند و او آتش را به بشر ياد داد. چرخ را براى نقل اشياى
سنگين دراختيار بشر گذاشت، آهن را كشف كرد، وسايل زندگى را مهيا نمود، آسمانها را
تسخير كرد تا به اعماق درياها فرو رفت. از گذشتههاى دور خبر داد و آيندههاى مبهم
را پيشبينى كرد و خلاصه انسان را بر طبيعت برترى بخشيد. عقل گفت كه ميليونها
پديده و اثر از خود بهجاى گذاشته است و در اين مورد چه كسى مىتواند با او برابرى
كند؟
يكباره رعد و برق شد، زمين و آسمان به لرزه درآمدند، ندايى از جانب خداى نازل شد
و به عقل نهيب زد كه ساكت شو و گفت كه تمام خلقت را فقط بهخاطر او خلق كردم. اگر
دل را از جهان بگيرم، زندگى و حيات خاموش مىشود، اگر عشق را از جهان بردارم، تمام
ذرات وجود متلاشى مىگردد. اگر دل و عشق نبود، بشر چگونه زيبايى را حس مىكرد؟
چگونه عظمت آسمانها را درك مىنمود؟
چگونه راز و نياز ستارگان را در دل شب مىشنيد؟ چگونه به وراى خلقت پى مىبرد و
خالق كل را درمىيافت؟
همه در جاى خود قرار گرفتند و عقل شرمنده بر كرسى خود نشست و دل چون چترى از نور،
بر سر تمام موجودات عالم خلقت، بهنام اولين تجلى خداى بزرگ قرار گرفت.
از آن پس، دل فقط مأمن خداى بزرگ شد و عشق يعنى پديده آن، هدف حيات گرديد. دل،
تنها نردبانى است كه آدمى را به آسمانها مىرساند و تنها وسيلهايست كه خدا را
درمىيابد. ستاره افتخارى است كه بر فرق خلقت مىدرخشد.
خورشيد تابانى است كه ظلمتكده جهان را روشن مىكند و آدمى را به خدا مىرساند.
دل، روح و عصاره حيات است كه بدون آن زندگى مفهوم ندارد. عشق، غايت آرزوى انسان
است. بقيه زندگى فقط محملى براى تجلى عشق است.



دلت را بتکان،اشتباهایت تالاپی می افتد زمین ، بذار همان جا بماند ، فقط
از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش … قاب کن و بزن به دیوار دلت
……
دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد….
و تمام آن غم های بزرگ…
و همه حسرت ها و آرزوهایت…..
محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد…..
حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد……تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!
خاطره،خاطره ست باید باشد باید بماند….
کافی ست؟!!
نه هنوز دلت خاک دارد…یک تکان دیگر بس است..
تکاندی؟؟!!
دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!
حالا این دل جای* او* ست …دعوتش کن ، این دل مال* او* ست
… همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد …و حالا…
وحالا تو ماندی و یک دل، یک دل و یک قاب تجربه،مشتی خاطره و یک* او*..
خانه تکانی دلت مبارک….!!!

ادامه مطلب
من هم اومدم. می خام از همه چیز واستون بنویسم.
بهم سر بزنید.

